عزیزانم



[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 23 شهريور 1394 | 6:51 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |

;,va

کورش

کورش

کورش

کورش

کورش

کورش

کورش

کورش

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 24 مرداد 1395 | 14:26 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |

کورش

 

پسر عزیزم تقریبا هفت هشت ماهی هست که وبلاگتو به روز نکردم نمی دونم چرا اما خیلی تنبل شدم یه وقتی با شوق و ذوق فراوون میومدم اینجا و از تحولات و تغییراتی که پیش میومد مینوشتم عکسای خوشگلتو میزاشتم اما الان اصلا وقت ندارم بشینم پای کامپیوتر. تو این مدت عزیزکم خیلی عوض شدی خیلی عاقلتر و فهمیده تر از قبل و البته خیلی هدفمند تر از قبل کلاس موسیقی همچنان ادامه داره و دیگه دوره بلز تموم شده و اکرم جون باهات فلوت کار میکنه اولین جلسه که اکرم جون گفت دیگه بلز نیاره و فلوت شروع شده خیلی ذوق زدی و برای همه این اتفاق رو تعریف می کردی تلفنی به عزیز میگفتی و خیلی خوشحال بودی

کوروش

اکرم جون مربی موسیقی مهربون کوروش

 

کوروش

کورش

کورش

کوروش

کورش

کوروش

کیک تولدی که بهناز جون دختر عمه گلم درستش کرد و خییییلی هم خوشمزه بودخوشمزه

کورش

تصاویر بالا از جشن تولد چهار سالگی کورش بود یه جشن کوچیک خانوادگی ولی خیلی گرم و دوست داشتنیآرام

پسر عزیزم امسال تابستون تو کلاسای خلاقیت هم شرکت کرد و خیلی علاقه نشون داد مربی ازش خیلی راضی بود و میگفت سازه مورد نظر رو بسرعت درست میکنه.الان دیگه همش میگه میخام برم کلاس رباتیکزیبا

از اول مهر هم انشالاه مهد کودک شروع میشه و امسال دیگه اگر خدا بخواد کل سال تحصیلی میری مهد آرام

کورش

 

کورش

 

کوروش

کوروش

کاردستی های کوروش

 

کوروش

آدمک میوه ای کوروش

کورش

کوروش و آراد کوچولو پسر بهناز جون که عاشق کوروشیه هر وقت چشمش به کوروش میفته دنبال راه میره میگه نی نی بیا بادی

 

کورش

جشن تولد بابا جون که مهمون عزیز جون بودیم و رفتیم رستوران کوروش شاندیز

 

ک

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : يکشنبه 10 مرداد 1395 | 11:58 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |

با سرد شدن هوا و ورود ویروسای جورو اجور سرماخوردگی و آنفلانزا پاشو تو خونه ما هم گذاشت و درست با آاز ماه ذر ما درگیر بیماری بچه ها شدیم. اول کوروشی به سختی مریض شد و با تبای شدید و گلودرد شروع شد در عرض یکهفته بچه یک کیلو کم کرد و لب به غذا نمی زد. سه بار کتر بردمش و داروهای جورواجور تا بالاخره دکتر طالعی داروی درست و حسابی تجویز کرد و پسرم کم کم بهتر شد. تو این مدت مهد تعطیل و همش بهانه می گرفت که میخام برم مهد صبحا از خواب بیدار میشد و با حال تب دار و داغون گریه می کرد که میخام مهد برم .

بعد از بهبود نسبی کوروش ملینا درگیر شد و ملی هم تبای شدید و بدن درد و گلودرد و خلاصه به نوبت من و بابا محمد. بعد از بهبود نسبی هم باز علایم سرماخوردگی همش در رفت و آمد بود. مهد رفتن کوروش خیلی نامنظم شد و از طرفی من خیلی نگران بودم و روزایی که می رفت استرس داشتم مبادا دوباره ویروسی بگیره. تا اینکه بالاخره تصمیم رفتم از دی ما به مدت دو سه ماهی مهد رو کنسل کنم تا کمتر درگیر مریضی بشیم. با اینکه الان کوروش خیلی به مهد عادت کرده و علاقه زیدی به رفتن داره اما نگرانشم و دوست ندارم بچه مشکل براش پیش بیاد از این ویروسای اجق وجق هم می ترسمغمگین

 

ک

اواسط آذر یه برف حسابی اومد و اون روزا کوروش تازه بهتر شده بود و ما تصمیم گرفتیم بچه ها ر برای برف بازی ببریم شاندیز تا یه دل سیر بازی کنن:

 

ک

 

ک

 

ک

 

ک

 

ک

 

کوروش قوه تخیلش بسیار زیاد هست و همش تو بازی ها وسایلشو به چیزایی تشبیه میکنه با لگوهاش خیلی خوب بازی میکنه و با اونا حیوانات رو درست میکنه :

ک

اینجا با لگو زرافه درست کرده

 

 

 

ک

شب یلدای خانوادگی ما




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 1 دی 1394 | 9:58 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |

ک

چند وقت بود که حسابی با مسیله خریدهای بیش از حد کوروش درگیر بودم و برام شده بود معضل بزرگ تا اینکه با مشاوره و مشورت با متخصص تونستن به این مشکل چیره بشم و خدا رو شکر الان کوروشی پسرسر به راهی شده و دیگه از خریدهای بیجا و الکی خبری نیست البته تو بازیهاش همچنان در حال خریدهای فراوون هست میاد تو آشپزخونه و زنبیل کوچولوشو پر از میوه میکنهخنده تو بازی همش میگه من برم خرید کنم برگردم و منم میگم اول برو سرکار مثل بابا محمد باید زحمت بکشی پول در بیاری بعد با پولا بری خرید  می خوام از حالا یاد بگیره قد پولالشو بدونه تا در آینده آدم منظم و وظیفه شناسی بشه

 

آبان ماه روند مهدکودک رفتن بسیار عالی بود و کوروش بسرعت با محیط مهد یکی شد و اونجا رو خیلی دوست داشت همش یگه مهد رو دوست دارم فاطمه جون(مربی) رو دوست دارم دوستامو دوست دارم بسیار دقیق و منظم هست وقتی بر میگردیم تو کیف مهد رو می گرده تا ببینهچیزی جا نمونده باشه اگر جا مونده باشه بهم اطلاع میده از این اخلاقش خوشم میاد

ک

 

ملی خوشگلم هم در حال فعالیت و برنامه های خودش هست کلاسهای زبان و والیبالش ادامه داره اما موسیقی فعلا کنسل شده تا بتونه بیشتر به درساش برسه. بخاطر استایل خوب و قدرت بدنی عالی مربی مدرسه برای تیم مدرسه انتخابش کرده و ملینا خیلی خوشحاله و احساس غرور میکنه

ک

 

ک

 

ک

ک

مرغ عشق مامان

 

ک

در حال تمرین شعرهای کلاس موسیقی

 

ک

پارک غدیر که برای اولین بار بود می رفتیم با طبیعت زیبای پاییزی و رنگهای دلچسبش به روح و روان انسان نشاط خاصی می داد بهبچه ها خیلی خوش گذشت و بسیار لذت بردند

ک

ک

 

ک

بازم دو تا تکه چوب و ویالون زنی کوروش

 

ک

ک

 

ک

ک

ک

بعد از  یه مدت طولانی کوروش به پفک نمکی رسیده و با ولع تمام نوش جان میکنه اون وسطا همش میگه پفک برام بد نیست؟

 

ک

و دویدن روی برگای خشک پاییزی که تجربه ی زیبایی برا کوروش بود

پاییزتون رنگی و دل انگیزمحبت

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : دوشنبه 9 آذر 1394 | 17:46 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |

مهرماه همیشه برای من یادآور روزای خوب کودکی بوده روزایی که بدون دغدغه های امروزه برای خودم کتاب و دفتر جلد می کردم روی برگهای خشک پاییزی قدم میزدم و از شنیدن صدای خش خش اونا لذت میبردم زیر بارونهای گاه و بیگاه پاییزی خیس میشدم

ک

 

مهرماه امسال با سالهای گذشته برای ما متفاوت بود چون کوروش هم به جمع پژوهنده های کوچک پیوست و وارد فضای جدیدی از زندگی شد

 

ک

 

روزای اول خیلی سخت محیط جدید رو قبول می کرد و اصلا تمایلی به مهد رفتن نداشتتو عکسای پایین کاملا چره ش نشون میده که دوست نداره بره داخل ساختمان و همونجا جلوی در می نشست

 

ک

ک

 

اینجا آقا کوروش همراه دوستاش دارن میرن اردو اولین اردوی زندگی پسرم . برای تماشای نمایش قلقلی میرفتن و کوروش از سوار اتوبوس شدن خیلی لذت میبرد و هیجان داشت

ک

ک

 

بعد از یه اردوی جانانه خسته و کوفته نرسیده به منزل تو ماشین خوابید و حتی از زور خستگی نتونستچاشتشو بخوره

 

ک

 

 

و اما پس از تلاشهای بی وقفه مامانی کوروش با پای خودش و با رضایت کامل داره میره مهد کودک البته ناگفته نماند اینجا مرحله سوم پذیرش هست یعنی زمانی که بهمراه من وارد کلاس شد و پس از دقایقی من ازش خداحافظی میکنم و میرم

 

ک

 

ک

 

ک

شله زرد نذری روز تاسوعا کوروش زحمت کشید و برامون گرفت. البته بعدشم به هیچکی نمی داد و میگفت مال خودمه

 

 

 

 

ک

 

اولین جمعه ی مهر ماه بهمراه همسایه های عزیز خونه قبلی یعنی مامان و بابای آلاله جون رفتیم جاغرق خیلی هوا عالی و طبیعت زیبا بود

ک

ک

ک

 

ک

 

تولد بابا محمد روز 8 مهر ماه البته چهل سالگی بابایی بود که دوست داشتم براش جشن مفصلی بگیرم اما نشد غمگین

ک

 

ک/

 

جشن تولد نیایش

ک

ک

 

این بود رویدادهای مهر ماه تا بعد بدرورد




[ موضوع : ]
تاريخ : سه شنبه 19 آبان 1394 | 17:40 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |

پسر گلم از اول مهرماه هر روز همراهت میام مهدکودک و تو محوطه میشینم تا تو کم کم به محیط عادت کنی تو این روزا صحنه هایی دیدم که باعث شد بیشتر و بیشتر برا ی آروم و آهسته رفتار کردن با تو مصمم بشم وقتی میدیدم بعضی بچه ها رو بزور و با گریه از مادرا جدا میکنن و بچه ی طفل معصوم ساعتها در فراق مادرش اشک میریخت و ناله میکرد دلم کباب میشد و حس بدی در وجودم پدیدار میشد.برخلاف نظر مربی ها و مدیر مهد که میگفتن شما باید تحمل کنی و پسرتو بزاری وبری من اینکارو نکردم من کنارت موندم و موندم و صبر کردم تا تو کاملا با محیط جدیدی که واردش شدی انس بگیری روزای اول بخاطر صحنه هایی که باهاش مواجه شدی و جدایی تلخ بچه ها از مادراشون خیلی ترسیده بودی فکر میکردی منم مثل اونا ولت میکنم و میرم برای همین به همه غریبه ها اخم میکردی هر چی قربون صدقه ت میشدن و نازتو میخریدن اصلا محلشون نمی زاشتی و با اخم و خشم نگاهشون میکردی من صبر کردم و فقط با شما صحبت کردم میخواستم از احساست باخبر بشم میگفتی من مهدکودک رو دوست ندارم من مربی مو دوست ندارم وقتی علتشو پرسیدم گفتی چون تو میری من نمی بینمت بهت اطمینان دادم که میمونم و برای اینکه به مدیر و مربی ها علاقه پیدا کنی هر روز یه شاخه گل می خریدیم و با گل وارد میشدیم این کار باعث شد کم کم میونه ت با مدیر و مربی که دم در تحویل میگیره بچه ها رو بهتر بشه ضمن اینکه اونها هم با دیدن گل چشماشون برق میزد و خوشحال میشدن چند روز گذشت و تو وارد ساختمون شدی کم کم اخماتم باز شد و کم کم با اونا حرف زدی و این خیلی پیشرفت خوبی بود این یعنی شروع برقراری رابطه با فرد غریبه که خودش برا ی شروع عالی بود تو که روز اول جواب سلام هم نمیدادی و فقط اخم میکریدی حالا باهاشون حرف میزدی و بازی میکردی من هم دم در بیرون از ساختمون بودم هر چند وقت یکبار میومدی نگاهم میکردی و میرفتی این روند ادامه داشت تا دیروز که من ازت خواستم بری بالا اولش تمایل نداشتی و دلیل نرفتن هم که پرسیدم گفتی بچه ها اذیتم میکنن بهت گفتم من دو هفته هست دارم باهات میام و دیگه خسته شدم چرا منو خوشحال نمی کنی ببین همه دیگه بالا هستن و اون بچه ها که گریه میکردن دیگه آروم هستن فقط تو موندی و من ناراحتم! باید بری بالا و با دوستات بازی کنی و شعر بخونی . البته از روز اول بهت فرصت داده بودم تا فکراتو بکنی و هر وقت میپرسیدم چی شد فکراتو کردی تصمیم گرفتی بری بالا میگفتی هنوز فکرم تموم نشده! بعد از این مکالمه که توی حیاط صورت گرفت یه کمی فکر کردی و بدون هیچ زور و اجباری خودت با قدمهای کوچولو ومحکم بطرف ساختمون رفتی و گفتی پس بیا از تلویزیون منو نگاه کن من رفتم بالا و با اراده خودت بدون حتی ریختن قطره ای اشک رفتی بالا من موفق شدم و به هدفم رسیدم بعد از دو هفته صبوری کردن و برخلاف عقیده مربی و مدیر که میگفت باید بزاری با زور ببریمش بالا من تونستم پسرمو با یه حس خوب بفرستم سر کلاسآراماین برای من از همه چیز مهمتر بود که تو با یه حس خوب و با رضایت کامل وارد کلاست بشی خدا رو شکر میکنم که به من صبر و تحمل داد تا کم نیارم تا روی تصمیم و اراده خودم بمونم و به پسرم احساس خوب رو منتقل کنم

حالا دیگه صبح که میخام آماده ت کنم میگی من لباسامو دوست دارم من کیفمو دوست دارم و این برام خیلی با ارزشه دیروز وقتی از کلاس اومدی تا بریم خونه با غرور گفتی من کلاسمو دوست دارم مربی هم فاطمه جون بود دوستش دارم بچه ها رو دوست دارم بعدم گفتی به بابا زنگ بزن تا بهش بگم من رفتم بالا تو کلاسم منم فوری تماس گرفتم تا با بابایی حرف بزنی و یکی از موفقیتهای زندگیتو براش تعریف کنی من به تو افتخار میکنم و دوستت دارم و عاشقتم میدونی تو پر از احساسی تو همه چیزو خوب میفهمی تو یه حس عجیبی داری که من دوستش دارم تو خیلی ماهی گل خوشگلممحبت

 

ک

 

قیافه کوروش روز اول مهر چنگی به دل نمیزد با اخم فراوون به همه نگاه میکرد چون کله صبح پاشده از فیلمای مورد علاقه ش دست کشیده از تبلت بازی منع شده و مجبور جشن شروع مدرسه ملینا رو تحمل کنه تازه بعدشم بره مهدکودک یعنی جایی که پر از آدمای جدید و اتفاقاتی هست که ازشون خبر نداره پس به پسرم حق میدم که اینجوری اخم کنه و برای عکس انداختن همکاری نکنه

ک

 

ک

 

من اصلا حوصله ندارم تو دوربینم نگاه نمیکنم تازه عصبانی هم هستم(کوروش)

 

ک

کم کم لب به سخن و اعلام اعتراضم میکنم کوروش: من عصبانی هستم!

 

م

برخلاف کوروش ملینا لباش خندون بود آخه حال وهوای مدرسه جدیدش باب دلش بود یه جشن شاد و درست و حسابی اوجوری که هر دختر نوجوونی میخاد ملی از مدرسه جدید خوشش اومد و با حس خوب سال تحصیلی جدید شروع شد

 

ک

 

ک

و پس از گذشت چند روز اون اخما باز شد و من حالا میدونم هر روز صبح باید بیدار بشم و برم مهدکودک من دارم یاد میگیرم که نظم چیز خوبیه و به زندگی من حس خوبی میده

 

ک

 

و در آخر یکی از اون عکسایی که مامان خیلی دوستش داره و از نگاه کردن بهش سیر نمیشه

 

گلای نازم دوستون دارم پیروز باشید

 




[ موضوع : ]
تاريخ : چهارشنبه 15 مهر 1394 | 8:24 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |

آخرین ماه تابستون هم با بدو بدو برای ثبت نام بچه ها و تهیه لوازم مورد نیازشون گذشت و ما امسال سفر نرفتیمغمگین اما خدا رو شکر من تونستم مدرسه ملینا رو جابجا کنم و از این بابت خوشحالم در ضمن کوروش هم دیگه میره مهد کودک  و کم کم مستقل تر میشه.

ک

یکی از روزایی که کوروش رو برای آشنایی بیشتر برده بودم مهد کودکش

 

 

ک

ک

ک

ک

 از مهد فقط  حیاط و بازی کردن تو حیاط رو دوست داره بهش میگم برو تو کلاست میگه نمی خوام میخام اینجا بازی کنم !

 

 

ک

ک

وقتی برای خرید لوازم ملی رفتیم کورش خان هم فیض بردند چون مهد خودش همه لوازم رو میده ما فقط ظرف چاشت باید میگرفتیم اما ...........

 

 

ک

آماده برای رفتن به مهد

 

ک

ک

ک

ک

دختر عزیزم شروع سال تحصیلی جدیدت مبارک امیدوارم امسال هم پیروز و شادمان باشی

 

 

و اما آقا کوروش ما خیلی شیطون شده تازگی ها بازی هاشم عوض شده پسر با احساس من که هم شتو فکر شعر و شاعری بود به تشویق پدر جان از تفنگ و تفنگ بازی خوشش اومده و همش میخاد با تفنگش یکی رو بکشه هر چقدر هم من با خرید شمشیر وتفنگ و از این دست وسایل بازی مخالفت کردم اما بی فایده بود واز اونجایی که زور آقایون محترم بیشتر هست الا کوروش کلی تفنگ و دو تا هم شمشیر برای بازی مشترک با پدر دارهعصبانیکوروشی علاقه زیادی به کشتن پیدا کرده و بازیش شده دستا بالا دووف!

اما یه ماجرای جالب که چند روز پیشتر اتفاق افتاد این بود که من در حال شستن ظرفا بودم که پسری از پشت سر به من حمله کرد و مشت محکم به کمر بنده زد که واقعا دردم گرفت من که خیلی ناراحت شدم نتونستم جلوی خودمو بگیرم وفریاد زدم:کوروششششششش! کوروش انگار خوش اومده بود وداشت تکرار میکرد که من روی دو زانو نشستم و بهش گفتم پسر گلم این چه کاری بود؟گفت دارم باهات بازی میکنم! گفتم مامان جان من این بازی رو دوست ندارم من یه خانوم هستم و دوست دارم شما منو ناز کنی و ببوسی این بازیا رو لطفا فقط با بابا محمد انجام بده و با من و ملینا اینجوری بازی نکن. اولش شاکی شده بود و با اخم گفت نمیخام میخوام باهات بازی کنم بعدش من بردمش تو اتاقش و دفتر نقاشی اوردم و باهاش نقاشی کردم. ساعاتی بعد یعنی شب موقع خواب شد و من کنار کوروش خوابیده بودم تا خوابش ببره و داشتیم با هم حرف میزدیم و شوخی میکردیم در همین حین کوروش با صورتم بازی میکرد طبق معمول. یه مرتبه لپامونوازش کرد و گفت:لپای خانوم لپای خانوم! خیلی حس قشنگی بودش اینو هی تکرار میکرد و لپامو دست میکشید. تنها چند ساعت از اون راهنمایی من گذشت و جواب داد.

 

 

 

ک

کوروش یکسره در مسیر آشپزخونه و سوپر مارکت تا اتاقش در رفت و آمد هستخندونک

 

 

ک

دیگه به کمک من نیازی نداره با چارپایه جدیدش مشکلش حل شده!

 

 

ک

موفق شدم!

 

 

ک

دو تا کوروش خوشگل کنار همبوس

 

 

ک

اینجا هم از برنده های قرعه کشی سرزمین عجایب عکس مینداختند و یک کارت هدیه 50 تومنی برای بازی جایزه ش بود

 

 

ک

کوروش در محل کلاس والیبال ملی

 

 

ک

 

 

 

25 شهریور ماه هم جشن آغاز سال تحصیلی 94-95 برایب مهد کوروش بود که بردیمش و خیلی بهش خوش گذشت

ک

ک

کوروش : اهه شما ها چرا دو تا شدید چه عجیب!!!!!!!

 

ک

ک

اینجا یه هواپیما از فاصله نزدیک بالای سرمون رد شد که کوروش میخکوب شده بود

 

ک

کوروش و عموی مهربونی که برای اجرای جشن اومده بود

 

و آخرین عکسای شهریور برای یک سفر یکروزه به نیشابور و بوژان هست:

 

ک

ک

 

ک

 

تابستون تموم شد و مهر زیبا از راه رسید هوای این روزا باب میل ملینا و بابا محمد شده اما من سرمایی کم کم به لرز به لرزام شروع میشه. با تمام این تفاسیر و با وجود سرد شدناش و اینکه همه میگن پاییز دلگیره من دوستش دارم و از بارونای وقت و بی وقتش از کوچ پرنده هاش از غروبای نارنجی رنگش و از همه لحظات اون لذت میبرم. و خدا رو شکر میکنم که همه چیز عالی و کامل و تمام عیار هست و من در کنار خانواده عزیزم میتونیم در سلامت کامل زندگی کنیم تلاش کنیم بخندیم و احساس کنیم. خدایا شکرت هزاران مرتبهمحبت




[ موضوع : ]
تاريخ : شنبه 11 مهر 1394 | 7:59 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |

مرداد امسال ما تو خونه ی جدیدمون بودیم و بچه ها از این جابجایی خیلی خوشحال بودند.کوروش که همش اشتیاق اتاق دار شدنشو داشت و هر کسی وارد خونه میشد با آب و تاب اونو به اتاقش میبرد و از اتاقشو اینکه همه چیز سلیقه خودش بوده تعریف میکرد.ملینا هم خیلی دقیق و مرتب از اتاقش مراقبت میکنه و همش دستمال دستشه و داره میسابه.

کوروش و اتاقش:

 

ک

ک

استیکر باب اسفنجی که خاله مریم چند وقت پیش براش خریده بود اما به دیوار زند تا بیام خونه جدید و به اتق خودش بچسبونه

 

ک

و کاغذ دیواری که بازم سلیقه خود کوروش هست بخاطر علاقه زیادش به رنگ قرمز گلهای کاغذش شقایق قرمز شد البته مامانی هم فیض برد چون از این گلهای خوشگل خیلی خوشش میاد

ک

ک

ک

در حال تمرین موسیقی

ک

در حال تمیزکاری

ک

بعد از نظافت اتاقم باید خودمو بشورم دیگه آخه عرق کردمخنده

 

ک

شیطو ن بلای من میاد تو چارچوب پنجره آشپزخونه وایمسته و قلب مامان میریزهخسته

ک

ک

ک

ک

مرداد ماه عزیز و خاله آزاده اومدن مشهد پیش ما و بچه ها حسابی کیف کردند بخاطر اسباب کشی و کاریر جابجایی ما نتونسته بودیم جشن تولد برای ملی جونم بگیریم برای همین یه جشن مفصل در روز 29 مرداد گرفتیم که خیلی خوش گذشت بابا اصغر هم بخاطر ملی از تهران اومد خلاصه جمعمون جمع شد و خیلی خوش گذشت

م

کیک تولد ملینا جون

م

 

اواسط مرداد ما همراه همسایه عزیزمون تو خونه قبلی خانم و آقای ابهری رفتیم  ارتکند و از طبیعت زیبای کلات دیدن کردیم که خیلی عالی بود جای همه دوستان خالی

ک

صبح زود بیدار شدیم و آماده حرکت بسمت آبشار شدیم

 

ک

کوروشی در حال سنگ انداختن در آب

ک

ک

ک

کوروش و آلاله دوست جون جونیش

ک

ک

ک

طبیعت بسیار زیبا و هوای عالی داشت من اون روز همش تو فکر رومینای عزیزم بودم و انگار چند بار جلوی چشمم اومد رومینا جونم جای شما و آقا احسان و رادوین گلم خیلی خالی بودمحبت

ک

 

تابستون تموم شده من تازه دارم عکسای تابستونی میزارمخندونکاین یکی از نشونه های مامان گرفتاره دیگه چکارش کنم.

این روزا یعنی با شروع مهر ماه من خیلی درگیر مهد کوروش هستم چون هنوز تنهایی واینیسته و من مجبورم هر روز برم مهد کودک و انجا بشینم تا کوروش بازی کنه و بیاد بریم خونه هر نیم ساعت یکبار میاد منو نگاه میکنه و میگه من بالا نمیرمغمگین

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 10 مهر 1394 | 11:24 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |

بوی ماه مهر میاد بوی مدرسه بوی دفتر و کتاب بوی پاییز میاد بوی بارون بوی خاک بارون خورده این روزا حال و هوای دور و بر ما عوض شده و همه در حال تلاش برای آماده کردن بچه ها برای مدرسه هستن و من این روزا رو خیلی دوست دارم چون منو یاد بچگیا میندازه یاد روزای قشنگی که با یه دفتر و کیف و کفش نو کلی ذوق میزدم برای شروع دوباره مدرسه ها لحظه شماری می کردم دفترای بی خط رو دونه دونه خط کشی می کردم  وقتی یکی از شبای آخر شهریور پدرم در خونه رو باز می کرد و با یه کارتن پر از لوازم تحریر وارد خونه میشد بدو بدو بسمتش می رفتیم و با خواهرا سر صاحب شدن وسایل کشمکش داشتیم یادمه من چون کوچیکتر بودم همش سرم کلاه میرفت و وسایل بهتر قسمت خواهرای بزرگترم بود بخصوص مریم که با زرنگی بهترین چیزا رو انتخاب میکردآرام خلاصه به همون غنیمتی که بهم میرسید راضی و خوشحال بودم و ذوق می کردم.چه روزای قشنگی بود اون روزا بوی کتاب و دفترای نو هنوز یادمه والانم وقتی ملی کتابای جدیدشو می گیره منو یاد اون روزا میندازه و برای دقایقی فقط کتاباشو بو میکنممحبت من این روزا رو دوست دارم با همه ی شلوغی هاش با همه ی استرساش و با همه ی فکر و خیالاش

چند وقتی هست که درگیر جابجا کردن مدرسه ملی بودم و دیروز بعد از کلی بدو بدو بالاخره پیروز شدم و خیلی خوشحالم که تونستم به هدفم برسم دیروز ملی جونم تو آزمون مدرسه مورد نظر قبول شد و تونستم ثبت نامش کنم خیلی خوشحالم و حس خوبی دارم چون مدتها بود یه فکر جابجای مدرسه ش بودم و امسال اصلا دوست نداشتم بره مدرسه قبلیش چون امسال شرایطش فرق داره و باید بیشتر بهش رسیدگی بشه تا ایشالا تو یه دبیرستان عالی قبول بشه. خدا رو شکر میکنم که کمکم کرد و دخترم رو در مسیر درستی که من میخاستم قرار داد خدا رو هزاران بار شاکرمفرشته

من امسال اول مهر هیجان خاصی دارم احساس میکنم خودم دارم میرم مدرسه مثل بچه مدرسه ای ها ذوق میکنم نمی دونم شاید چون امسال بچه ها با هم میرن تو فضای آموزشی و من هم فرصتی پیدا میکنم تا به خودم و اهدافم بیشتر فکر کنم این حالو دارم اما هر چی که هست حال خوبیه و من دوستش دارم هیجان عجیبی دارم و دل تو دلم نیست برنامه های زیادی دارم که باید بهشون بیشتر فکر کنم و برای خودم هدف گذاری کم البته تا مدتی که کوروش به مهد عادت کنه باید تو مهدش باشم و در دسترسش تا احساس بدی نکنه دوست ندارم نسبت به مهد ذهنیت بدی پیدا کنه و امیدوارم با عشق و علاقه به اونجا بره فکر میکنم مهد خوبی رو برای پسرم انتخاب کردیم و اونجا احساس راحتی بکنه امیدوارم همینطوری باشه

خدایا ازت ممنونم که کنارمی و راهنماییم میکنی هر وقت ازت کمک خواستم به دادم رسیدی هر وقت همه چیز رو به خودت سپردم بهترین نتیجه رو گرفتم وهر وقت بهت اعتماد کردم حس خوبی داشتم خدایا پیشم بمون و کمکم کن از تو غافل نشم دوستت دارم خدا جونمحبت

 




[ موضوع : خبرای خوش]
تاريخ : دوشنبه 23 شهريور 1394 | 6:15 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |

ک

م

 

سلام به دختر و پسر عزیزم و همه دوستان وبلاگی گلم دلم برای نی نی وبلاگ خیلی تنگ شده  بود اما بخاطر مشغله زیاد فرصت نداشتم بیام و وبلاگ بچه های عزیزمو آپ کنم الان برگشتم با کلی خاطرای تابستونی و عکسای قشنگ و از حالا به بعد میخوام خاطرات بچه ها رو با هم تو این وبلاگ یادداشت کنمآرام

 

ک

تیرماه برای ما ماه پرمشغله و پر از بدو بدو بود چون اول تیر خونه رو تحویل گرفتیم و شروع کردیم به برنامه ریزی و انجام کارای خونه مثل کابینت گذاشتن و نقاشی و و و خیلی کارا که باید با دقت برنامه ریزی میشد تا در زمان درست انجام بشه.خلاصه بعد از کلی فکر و دوندگی ما 31 تیر جابجب شدیم و بالاخره رفتیم خونه جدیدمون.بچه ها خیلی هیجان زده بودن و روزای آخر خیلی بیقرار کوروشهمش میگفت بریم خونه جدیدمون پس کی میریم خونه جدید من برم تو اتاقم؟و خیلی بی تاب بود. تمام مسایل مربوط به اتقش انتخاب خودش بود از جمله رنگ اتاق و طرح کاغذ دیواری و رنگ تخت و کمدش. بای اتقش رنگ قرمز رو انتخاب کرده بود و هر خریدی که مربوط به اتقش میشد میگفت قرمز باشهخندونک ملینا هم بهمین صورت و رنگ صورتی رو انتخاب کرد و همه چیز به سلیقه خود بچه ها بود

 

ک

اینجا رفته بودیم برای انتخاب طرح کابینتا و کوروش خسته بودش و روی کاناپه لم داده بود

 

ک

اینجا هم بردیمش پارک ملت تا خستگی در کنه و تو خیابون یه ژیان دیدیم خیلی خوشگل بود

ک

این عکسم خواهری از کوروش گرفته

 

ک

و اینم

ک

 و البته این یکی که بعد از هنر نمایی و دختر کردن داداشی ازش عکس انداخته

ک

 

تو بدو بدوها و جمع و جور کردنا کوروش هم مشغول بود و یه وسیله ای برای نواختن ساز پیدا میکرد

 

ک

ک

اینجا هم بابایی خسته رو گیر اورده و دارن ماشین بازی میکنن

 

ک

ک

 

هفتم تیرماه تولد باباجون بود و ما بعد از بدوبدو اون  روز و خریدای خونه با سرعت کیک و شمع خریدیم و خودمونو به شاندیز رسوندیم تا باباجون رو سورپرایز کنیم

 

ک

کوروش بلا از فرصت سواستفاده کرده و داره پفک میخوره

 

ک

دختر عزیزم تابستون امسال خیلی خیلی فعال بود و من ازش خیلی راضی بودم کلاسای موسیقی و زبان و والیبالشو با دقت و جدیت دنبال میکنه و کارش عالی عالی هستبوس

 

ک

وسط جمع و جور رکدن من کوروش یه کارتن برای خودش بر میداشت و وسایل خودشو جمع میکرد و البته روزی ده مرتبه اونا رو از کارتن در میاورد و دوباره می ریخت تو کارتن و گاهی هم خودش میرفت تو کارتن

ک

ک

 ملی و بابا اصغر جونش

ک

عشقای مامان

ک

 

 

ک

 در حال انجام حرکات ورزشی با خواهر جونش. تقویت عضلات چهارسر رانخندونک

عکسای مربوط به تیر همینا بود البته دختر قشنگم عکسای خوشگل خوشگل زیاد داره که نمیشه اینجا بزارم متاسفانه غمگین

 

 کوروش بلا خیلی شیرین تر از قبل شده و حرفای جدید وبزرگونه میزنه که من الان خیلیلش یادم نیست یکی که یادمه   ملی رفت تو اتاقش ازدور دیدش و داد زد:ملینا صد بار گفتم بدون اجازه من نرو تو اتاقمتعجب

و خیلی بلبل زبونیا که بعد که یادم بیاد مینویسم

 

 

 

 

 

 




[ موضوع : ]
تاريخ : جمعه 20 شهريور 1394 | 21:50 | نویسنده : مامان ملی و کوروش |
صفحه قبل 1 2 3 4 5 6 7 ... 22 صفحه بعد