کوروشکوروش، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

قندک مامان

اولین سفر نوروزی من2

سلام سلام صدتا سلام توی این پست مامانی عکسای هفته ی دوم سفرمون رو برام می زاره  با هم می بینیم: بالاخره رسیدیم خونه ی عزیز خوبم تو اتاق آزی طبق معمول دارم از در و دیوار بالا میرم   بفرمایید ماست   من و خاله ی مهربونم   تیپ زدم بریم عید دیدنی دایی حمید   خونه ی عمو مهدی بازم رفته بودم عید دیدنی   عروسی مهران پسر عمه ی مامانی و پسر خاله ی بابایی   بازم تیپ زدم برم مهمونی چه حالی می کنم همش ددر   اینجا هم رفته بودیم پارک لاله ی تهران بابایی منو برد جای وسیله های بازی و حسابی بازی کردم ول کن نبودم &...
24 فروردين 1392

اولین سفر نوروزی من 1

  سلام بر همه ی عزیزان و دوستان گلم سال نو مبارک من برگشتم با یه عالمه عکس خوشگل و ماجراهای خوب که از اولین سفر نوروزی من به یادگار مونده اول از همه بگم این طولانی ترین ددر زندگی من بود (دو هفته) بعد از برگشتن از این ددر توپ حسابی بی قرارم و اصلا نمی تونم توی خونه بند بشم بیچاره مامانی حالا با من چه کنه؟ جاتون خالی من بهمراه مامان و بابا و ملینا و عزیزجونم و باباجونم و عمو مسعود و زن عمو آ تنا رفتیم بابلسر و دو شب اونجا موندیم من که برای بار اول بود تو عمرم یه عالمه آبه رو تو یه جا میدم عاشق دریا شده بودم فقط حیف که آبش سرد بود و نتونستم آب بازی کنم ایشالا تابستون بازم برم دریا و یه دل سیر آب بازی کنم تا بابای...
21 فروردين 1392

اولین نوروز زندگی من داره از راه می رسه

سلام سلام صد تا سلام این روزا مامانی حسابی سرگرم خونه تکونی و خرید عید و آماده شدن برای مسافرته و من هم این وسط نقش زیادی دارم. اول از همه توی خونه تکونی خیلی کمک مامان بودم و پسر گلی بودم و مزاحم کارای مامانی نشدم. البته خیلی دوست داشتم از نردبون بالا برم وسایل توی بوفه رو مهندسی کنم کتابابی تو کتابخونه رو بهم بریزم و.......... اما توفیق نداشتم ایشالا سال دیگه برای خونه تکونی 93 از خجالت همشون در میام مامانی برای من و ملینا یه تقویم خوشگل 92 ترتیب داده ولی هنوز چاپش نکرده ایشالا چاپش می کنه و به همه هوادارامون میده چند شب پیشم با مامان و ملینا و بابا رفتیم خرید عید و برای من شلوار خوشگل کتون با پیرهن مردونه خریدن خیلی ماه ش...
26 اسفند 1391

قندک روی پاهای کوچولوش وایستاد

پسر گلم دیروز همش دستای خوشگلتو از همه جا می گرفتی و بلند میشدی و با شهامت زیاد یکی از دستاتو ول می کردی از صبح چند بار این کارو کردی و هر بار که من می رفتم تو آشپزخونه میومدی دنبالم و به پاهام میچسبیدی مثل روزای دیگه اما با این تفاوت که یکی از دستاتو ول می کردی و من همش می ترسیدم بیافتی و بلایی سرت بیاد تا اینکه شب موقع خوردن شام بود که برای خودت دور اتاق می چرخیدی و ما هم مشغول شام خوردن بودیم که یک دفعه دستت رو از مبل گرفتی و بلند شدی و بدون کمک مبل وایستادی و ما همه شوک شدیم  بعد شروع کردیم به دست زدن و تشویق کردنت  تو هم هاج و واج ما رو نگاه می کردی مونده بودی چرا ما داریم میخندیم و دست میزنیم. این لحظه یکی از شیرین ترین لحظ...
23 اسفند 1391

سرماخوردگی مجدد قندکم و برف شدید

قندک مامان دوباره سرما خورده  پسر نازم با این حالش برای خودش می چرخه این ور و اون ور و بازی می کنه انگار نه انگار مریضه با اینکه تب داره و دماغ کوچولوش کیپه بازم می خنده و با خنده های خوشگلش به مامانی انرژی مثبت می ده درست با شروع سرما خوردگی قندک یعنی شب 5شنبه مشهد برف شدیدی اومد و دل آسمون باز شد خدا رو شکر بالاخره دعاهامون مستجاب شد و خدای مهربون برکت و نعمت برف رو بهمون ارزونی کرد این چند روزه همش تو خونه بودیم و مامان مشغول پرستاری از قندک دوست داشتم بریم بیرون و با آخرین برفای زمستون امسال وداع کنیم و ملینا هم بازی کنه ولی متاسفانه نشد خدا بخواد دفعه دیگه حال و احوالمون رو به راه باشه ایشالا میریم برف بازی همی...
19 اسفند 1391
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به قندک مامان می باشد