کوروشکوروش، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 3 روز سن داره

قندک مامان

حال و احوال کوروش از زبون مامان

    سلام عشقم نفسم نانازم زندگیم امروز مامانی اومده تا از حال و احوال این روزات بنویسه البته نه از زبون شیرین شما_این بار خواستم از طرف خودم بنویسم تا وقتی بزرگ شدی و این پست رو خوندی حس و حال این روزامو درک کنی. عشقم این روزا شما خیلی شیطون شدی ماشالا از صبح تا شب داری راه میری و شیطونی می کنی همش در حال راه رفتنی و کمتر نشسته می بینمت. در ضمن خیلی هم زمین می خوری بعضی وقتا خیلی محکم زمین میخوری و دردت می گیره و گریه میکنی گاهی کارای خطرناک می کنی و منو می ترسونی مثلا می ری سراغ کابینت و دست به لیوانا و ظرفا میزنی یه بار در قندونو پرت کردی و شکست یه بارم در حالی که استکان تو دستت بود افتادی رو سرامیکا و لیوان تو دستت شکست ولی...
24 خرداد 1392

جشن تولد خانوادگی ما

سلام به همگی تو این پست اومدم تا عکسای تولد خانوادگیمون رو بزارم.به دلیل اینکه فاصله ی تولد من و ملینا کمتر از 50 روزه و چون تولد ملی جونم افتاده تو ماه رمضون مامانی تصمیم گرفت تا جشن تولد ما رو با هم یکی کنه و توی یه تاریخی که اصلا به هیچ کدوم ربطی نداره بگیره یعنی اواخر خرداد ولی روز تولدم یعنی 5 خرداد مامان و ملینا یه کیک کوچولو برام درست کردن و ژله آکواریوم و لازانیا و ترتیب یه جشن کوچولوی خانوادگی رو دادن تا اولین سالگرد حضور من تو جمع خانواده رو جشن بگیریم. من که فقط زون کرده بودم رو کیک و می خواستم اونو مهندسی کنم یه کمی بداخلاق بودم چون مامان و ملینا اجازه نمی دادن کارمو به سرانجام برسونم برای همین عکس انداختن ازم یه کمی سخت ب...
21 خرداد 1392

من تو دوازده ماهگی چیکارا کردم(قسمت سوم)

بقیه ی شیرین کاری های من: اینجا دارم به مامانی کمک میکنم آخه من عاشق جارو زدن هستم فرقی نداره برقی یا دستی همه جورشو دوست دارم     اینم برقیش:   والبته تی کشیدن که خیلی در انجامش ماهرم و اینجا هم چون می خواستم تی رو بخورم و گوش به حرف مامانی نمی دادم مامان مجبور شد اونو ازم بگیره چون ممکن بود مریض بشم و منم به اسلحه ی گریه متوسل شدم که بی فایده بود دارم ماشین بازی مینم دیدید قان قان   بازم اومدم سروقت کابینتا این دیگه چیه شکرپاشه چرا پس خالیه خب بزار ببینم فک کنم چاقوها اینجا بود این دیگه چیه؟ ای وای ماما...
15 خرداد 1392

من تو دوازده ماهگی چیکارا کردم(قسمت دوم)

  سلام به همه ی دوستای گلم اول از همه می خواستم از دوستای عزیزی که به یاد من بودن و برای تولدم پیغام تبریک گذاشتن سپاسگزاری کنم (خاله مرجان مامان آران جونی_مسافران آسمانی_بابای ارشیا جون_مامان و بابای محمد پارسا جون_مامانی درسا جونی_مامان حسین جونی_مامان زهرا_مامان ملینا_خاله جونیم آزی_آریا جونی پسر خالم_بابا محمدم_بزغاله جون_و یه مامان مهربون که هیچ نشونی از خودش نداده بود )ممنون دوستای خوبم و خاله های مهربونم دوستتون دارم   بقیه ی عکسای دوازده ماهگی من توی این پست درج شده ببینیم: این عکس جدید دندونمه که تو این عکس دومین دندون در حال نیش زدن بود همچنان خوش خنده با دهان باز فرار...
15 خرداد 1392

قندک مامان یکساله شد

ای جونم      قدمات روی چشمام بیا و مهمونم شو گرمی خونه ام شو      ببین پریشونه دلم            بیا آرومم کن     ای جونم        می خوام عطر تنت بپیچه تو خونه ام تو که نیستی یه سرگردون دیوونه ام          ای جونم بیا که داغونم     ای جونم عمرم نفسم          عشقم تویی همه کسم وای که چه خوشحالم  تو رو دارم     &nbs...
4 خرداد 1392

برای محمدم

مرد که باشی... مجبور می شوی غیر ممکن ها را تجربه کنی... مجبوری دردها را تحمل کنی و با لبخندت بگویی تمام می شود... پدر که باشی باید بگذری از داشته هایت... باید تو بشوی سنگ صبور کسی که در تو توانایی غیر ممکن ها را می بیند... دل نداری که به فرزندت بگویی ندارم... دل نداری که پاره تنت سختی بکشد... هیچ وقت کسی به زیبایی تو اهمیت نخواهد داد به چروک های روی صورتت....... زیرا تو مردی... روز پدر بهانه است... همسرم مهربانم بی بهانه روزت مبارک     ...
1 خرداد 1392

روز بابایی

بابا محمد مهربونم روزت مبارک برای همه ی سختی ها و رنجهایی که به خاطر ما می کشی ازت ممنونم و قول می دم پسر خوبی باشم و یه روزی وقتی بزرگ شدم  مثل خودت آقا شدم با عشق و محبتم و با رفتار خوبم خوشحالت کنم. عاشقتم و برای سلامتی و شادیت دعا میکنم ...
31 ارديبهشت 1392

تبریک برای بهترین بابای دنیا

تقدیم به بهترین همسر دنیا همسر عزیزم،هزاران شاخه گل را با تمامی وجود تقدیمت میکنم و به خاطر تمامی خوبیهایت بر دستانت بوسه میزنم و این روز را به همراه فرزندانمان به تو بهترینم تبریک میگویم ...
31 ارديبهشت 1392

دوستی کوروش و پویا جونی

جمعه ی هفته ی پیش یعنی دو روز قبل گوشی بابایی زنگ خورد و دوستای خوب بابایی و مامانی- عمو هاشم و خاله هانیه - خبر دادن که اومدن مشهد و دارن میان خونمون. بابا و مامان خیلی خوشحال شدن آخه خیلی وقت بود که دوستاشونو ندیده بودن خلاصه ما مهمون داشتیم -مهمونای خیلی گل- منم صاحب یه دوست جدید شدم پویا جونی که هم سن خودمه و فقط سه روز از من بزرگتره - خیلی روز خوبی بود و به همه مون خوش گذشت خواهر جونی که با پارسا جونی- داداشی پویا -بازی می کرد        بابایی هم که با رفیق قدیمی گپ می زد  مامان و خاله هانیه جون هم با هم درد و دل می کردن من و پویاهم که با هم مشغول بودیم و بازی می کرد...
29 ارديبهشت 1392

درد و دل با پسرم

عزیز دلم سلام حال و احوالت خوبه؟نمی دونم الان که داری این مطلب رو می خونی چند سالته؟ کلاس چندمی؟چه حال و روزی داری؟سرحالی یا ذهنت درگیر درس و کار و زندگیته؟ نمی دونم فقط اومدم بهت بگم این روزات خیلی قشنگ و دیدنیه این روزا وقتی نگاهت میکنم از وجودت لذت می برم از این همه شور و اشتیاقت از پویایی و حرکتت از شادابی و نشاطت از برق تو چشمات و از گرمی دستات از خنده های از ته دلت و از گریه های سوزناکت از تلاش و پی گیریت برای رسیدن به اهدافت و از زیرکی و باهوشیت برای حل مسایلت از همه چیزیت لذت می برم میدونی چرا؟ چون رنگ زندگی داره چون عطر نفس کشیدن و تحرک داره چون از کسالت و افسردگی خبری نیست چون از یاس و ناامیدی خبری نیست وقتی نگاهت می کنم عشق میکنم...
28 ارديبهشت 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به قندک مامان می باشد