کوروشکوروش، تا این لحظه: 14 سال و 5 ماه و 4 روز سن داره

قندک مامان

کوروش مانکن پروداکشن

چند روز پیش وقتی از حموم اومدم مامانی داشت موهامو خشک می کرد که یه دفعه به سرش زد منو فشن کنه برای همین یکمی موهامو داد بالا و شدم کوروش مانکن پروداکشن میگی نه نیگا کن: اینجا از خنده های مامانی خنده ام گرفت. مامانم که طبق معمول قربون صدقه ام میرفت ولی بابایی به نظر خوشش نیومده بود قیافه ی بابایی= بابا میگه:پسر من باید سنگین و رنگین باشه اینجوری= ولی مامانی دوست داره منو قرتی پرتی کنه اینجوری= اینم یکی از نقاط غیر مشترک مامان و باباست دیگه چه کنیم!؟  ...
22 تير 1392

10 بازی برای ایجاد خلاقیت در کودک 1ساله

زمان بازی با کودکتان فقط زمان بازی و سرگرمی نیست، بلکه زمان آموزش درسهای زندگی به کودکتان هم می‌باشد.تازه‌ترین تحقیقات حاکی از آن است که خلق و خو و عادات انسان از دوران جنینی و 2 سال اول زندگی وی ناشی می‌شود و این نکته اهمیت آموزش و روش صحیح تربیت در سنین ابتدایی تولد کودک را نمایان می‌سازد.در این مقاله ما بازیهایی را به شما پیشنهاد می‌دهیم که علاوه بر سرگرم کردن کودکتان آموزشهایی را در جهت ایجاد خلاقیت و تقویت هوش و افزایش سطح هوشیاری کودک دلبند شما فراهم می‌آورد.                        &n...
22 تير 1392

کلاس یوگای کوروش

کوروش جونم می دونی که وقتی تو شکم مامانی بودی من نه ماه تموم می رفتم یوگا ماهای آخر عملا کاری نمی کردم و بیشتر از انرژی اون فضا و همصحبتی با دوستای گلم استفاده می کردم ولی بودن تو اون محیط برام تجربه ی خیلی شیرینی بود.وقتی به دنیا اومدی همه از آرامش وجودت و اینکه یه حس خوب و آرومی به آدم میدی حرف میزدن.و این واقعیت داشت تو خیلی با نوزادای دیگه فرق داشتی خیلی آروم بودی و به ندرت گریه می کردی.خیلی عاقل بودی و به صداهایی که در اطرافت شنیده میشد به دقت گوش می دادی. وزنت خیلی خوب بود سرعت رشدت خیلی عالی بود خیلی زود راه افتادی (ده ماهگی )نسبت به محرکهای پیرامونت واکنشهای درستی می دادی. همین جوری که بزرگتر می شدی کارایی می کردی که من حیرت می کردم...
20 تير 1392

عکسای شاندیز

کوروش جونم تو این پست اومدم تا عکسای خوشگلتو بزارم آخه تو خیلی بلا شدی و نمی زاری زیاد بیام اینجا و وبلاگتو آپ کنم.الانم هی میری و میای و عروسکتو میاری میدی بهم و داد میزنی ماما ماما یعنی مامان برام روشنش کن.به عبارتی یه دستم رو کیبورده و یه دستم به عروسک شما شیطون بلای من حالا عکسات همراه توضیحات به زبون شیرین خودت: دارم میرم شاندیز صفا کنم جای همه خالی   این از زمانهای کمیابیه که من تو صندلی خودم میشینم   کنار فواره ی آب با عمو کیف می کنم همش میرفتم طرف آب و عمو مجبور شد بغلم کنه   اینجا عمو منو برد جلو و آب میپاشید تو صورتم خیلی باحال بود از خنده هام معلومه که خیلی خوشم ا...
20 تير 1392

طراحی عکس کوروش از طرف یه دوست

دوست جونا سلام یه دوست خوب عکس منو طراحی کرده و تو وب خودش گذاشته اگه مامانیا دوست دارن عکس نی نی های خوشگلشونو تو گالری زیبای کودکان ببینن حتما به این آدرس برن و زود زود عکساشو نو ببینن رو عکسم کلیک کن تا خودت ببینی چی میشه ...
18 تير 1392

قرار با دوستای گل نی نی سایتی

سه شنبه هفته ی پیش مامانی با دوستای نی نی سایتی قرار داشت عصر ساعت 6:30 من و ملینا و مامانی رفتیم سر قرار. اولین نفری مامان روژین جونی بود که از همه زرنگتر بود. روژین خانوم خیلی جدی تشریف داشتن اصلا به من نمی خندید ولی تا چشمش به آروین جونی افتاد زد زیر خنده(ناقلا) آخه از وقتی تو شیمک مامانیش بود مامان آروین نشونش کرده بود. آروین پسر نازی بود خیلی خوشگل و تپلی بود مامانشم که مثل همه ی مامانا ماه بود. ایلیا جونم که با مامانی و بابایی از کرج اومده بودن و مسافر بودن و الحق که خیلی زحمت کشیدن تو اون شرایط اومدن سر قرار. پردیس جونم که خیلی آروم و مظلوم بود مامان عاشقش شده بود. خلاصه به همه ما خوش گذشت فقط ما نی نی ها آخرای کار یکمی بداخل...
16 تير 1392

بالاخره دندونای بالایی قندکم در اومد

عشق مامان سلام قربون اون چشمای معصومت بشم من دیروز بالاخره یکی از دندونای بالات بعداز 1هفته دیده شدن زیر لثه زد بیرون.دندون سومت مبارک باشه پسر خوشگلم عزیز ذدلم نمی دونم چرا انقدر سخت دندونات داره درمیاد می دونی برای این دندونای بالایی چند وقته درگیری؟شبا بد می خوابی؟روزا بهانه می گیری؟فدات شم که انقدر باید سختی بکشی قند شیرین من مدتیه که خیلی غر می زنی روزا همش دنبالم راه میری و می خوای بغلت کنم شبا هم معمولا بد می خوابی بعضی شبا تا نردیک صبح با هم بیداریم تازه اصلا بغل بابا نمی ری و می خوای تو بغل خودم باشی و راه ببرمت یه موقع هایی گیج و خسته میشم و احساس می کنم دیگه نمی تونم ادامه بدم و سرت غر میزنم. ببخشید که اینجوری میشه آخ...
10 تير 1392

یه پنجشنبه ی خوب و یه اتفاق جالب

سلامی چو بوی خوش آشنایی 5شنبه ی گذشته بابایی می خواست بره استخر ملینا هم کلاس ژیمناستیک داشت. می موندیم من و مامان مامانی هم تصمیم گرفت برای اینکه سر منو گرم کنه همراه بابا تا نزدیکای پروما بره و بعد با کالسکه منو مامان بریم پیاده روی و بعدشم بریم تو پروما تا سرمون گرم بشه. خلاصه سرتونو درد نیارم من که از صبح اون روز حسابی بداخلاقی کرده بودم و یکسره ددر ددر می کردم حالا با اومدن بیرون از خونه و نشستن تو ماشین حسابی خوشحال و خندون بودم و صدامم در نمی اومد. مامان مونده بود که این همون پسر بداخلاق و غرغروی صبحه یا یکی دیگست تو راه تو صندلی خودم نشستم و مناظر اطراف رو می نگریستم البته بیشتر تو ترافیک بودیم و ماشینا و آدمای تو اون ...
9 تير 1392
niniweblog
تمامی حقوق این صفحه محفوظ و متعلق به قندک مامان می باشد